تبليغاتX
غزل دریابار
 

 

 

دیشب تورا از پیش رویایم گذردادند

زنگ چراغ ماجرا را باز در  دادند

آشفت خواب آبهادرچشمهای من

نیزارهای ساحلی فریادسردادند

کاری نمی آید دگراز رازداریها

حالاکه ازتوفان به صحراهاخبرداند

آوراه ام میخواستند چشمان لیلی ات؟

بنگرعجب درپای مجنون ات ثمردادند!

من هم شبی تاپشت رویای تو میآیم

 برمن مجال با تو بودن را،اگردادند.

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:2 توسط دریاباری |

شب که چشمانم تورا، تصویرکردند

پلِک هایم را،   بهم   درگیر    کردند

رویاهام بادشد سوی  تو     وقتی:

یاد آن  گیسوی در   زنجیر    کردند  

.   

 خودکشی کردند،دستانم نگویی : 

قول دادند و    ولی  تزویر    کردند!

.

من شدم خاکسرت،  اما؛ عزیزم!

بادها  در کار  خود  تقصیر  کردند.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط دریاباری |

وقتی که دست مهرتو،بنده نواز میشود

پنجره های خانه ام یکسره باز میشود 

عطرکدام آیتی ای سحر ِ بنفشه رنگ

کزنفس تو صبحدم آیینه سازمیشود

.

دست نیازمند من همبن گیسوان تواست

چندی که کوته اش کنی، باز دراز میشود!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:21 توسط دریاباری |

7

بیا مراکه غمت آب کرده یاری کن

زنوبسازودلم چشمه،چشمه جاری کن

بیا،به باد بده خاک خاطرات کهن

نگاهی تازه بیفشان وآبیاری کن

مگو به هیچ کسی گرچه بیتونتوانم

اگرچه راست. ولی ،اندکی ستاری کن

بیا، مریم پاکیزه ای تراوت جان

نگاهی بر شب عیسای بی حواری کن

فسانه است که سیمرغ باز می آید

مرا،به لحظه ی پروازگل گذاری کن

---------------------------

8

مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد

به تعبیری؛تورا ازمنظرگلها روایت کرد

  

کجااین خاک را، با گل امید همنشینی  بود

نسیم سبز باران تو لطف  بی  نهایت  کرد!

 

صدای تیشه ام– گرچه– نه بانگ آنچنانی داشت

زشورعشق شیرین تو، تا اینجا  سرایت  کرد

 

گرفتم بعد  مجنون  وارگیها آبرویم  رفت!

زهی! چشمان لیلی ات که پاس ما رعایت کرد

 

زلیخای منا! بانوی نیل! ای موج نیلوفر!

کدامین کاروانت تا بُن چاه ام هدایت کرد

 

فلک دست  تورا  بخت  بلند ِ هدیه  فرماید:

که مست ِ تنگدست و خود پرستی را حمایت کرد!

 

----------------------------------

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:45 توسط دریاباری |

 

تا،دل ازنام تو،بامن دم زند

کوچه  کوچه باغ شعر را،شبنم زند

شرفهءشرفهء سبز خیالت نرم ،نرم

آیدوآیدوخواب مرا،برهم زند

دستهای خاطر مهتابی ات

زخم رویاهام را،مرهم زند

باتوبارانی شود صحرای جان

نبض ریگستان دل کم کم زند

ازکدامین ابرو مه آبستن ای

ای توآن خرگه که شب انجم زند

چون سکوت فاصل استارگان

پرتومعنات برآدم زند

آسمان بیتوپهندشت تهی ست

نای شب فریادنامحرم زند

گرچه یارا، پاوسر،خاکسترم

کاش!این آتش مراپیهم زند

 

-----------

مراصدابزن از پشت خستگیی خودم

زمرز وسوسه هاو دو دستگیی خودم

 

مرابکش به موازات دستهای خودت

بگیرازپس انبوه بستگیی خودم

 

مرانمان که دراعماق خود فروبروم

بیاکه باتو ببالم به رستگیی خودم

 

 چراغ مهرتو گم کرده جان وتاریکم

پس فواصل سرد گسستگیی خودم

 

صدای توست که میاید ای نجابت آب!

 ویا صدای حزین شکستگیی خودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:25 توسط دریاباری |

مرا،امشب ببراز خویش تا،پندارهای دور

ازین بذرعبث تا،ریشهءاسرارهای دور

 بپیچانم میان ناله،باآهی گره ام کن

وبسپارم به شام خستهء،نیزازهای دور

-که جانم درتگِ دلبستگیها،سخت دررنج است!-

بلندم کن به یمن حلقه ی،بردارهای دور

پس ازآتش زدن خاکسترم درباد بگذارید

که دست افشان بچرخد تا پس ،دیوارهای دور

گرفتم مثل اصحاب کهف –ازیادها-رفتم

صدا خواهم زدآخراز درون غارهای دور

 

مرابنویس باتفسیرچشمانت برای باد

دلاویزم! بیآویزم به بال سارهای دور

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:7 توسط دریاباری |